تبليغاتX
ღ.•**•.تنهایی مرام عشقه.•**•.ღ


ღ.•**•.تنهایی مرام عشقه.•**•.ღ

تنهایی مرام عشقه

چت روم اختصاصی مسعود دیجیتال

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:13 توسط مسعود|

يکی بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبی بود ، يه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد.
اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلی خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش اختر خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زری و پری بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا می شد بايد کار می کرد تا آخر شب .

آخه اختر خانم خيلی ظالم بود .
 
همش می گفت سيندرلا پارکت ها رو طی کشيدی؟
 
سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيری کردی؟
 
سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردی ؟
 
سيندرلا هم تو دلش می گفت : اي بترکی ، ذليل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده
 
و بلند می گفت : بعله مامی اخی ( همون اختر خانم خودمون ).
 
خلاصه الهی بميرم برای اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکی دو تا نبود .....
 
القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زير دلش زده بود خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه.رفت پيش مامانش
 
گفت مامان جونم .....
مامانش : بعله پسر دلبندم ....
شاهزاده : من زن می خوام .....
مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟.........
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....
 
مامانش در حالی که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ .......
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ می گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .
خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزی براش گير بياره.
 
يه روز مامانش گفت : کوچولوی عزيز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگيرمش.
شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟
مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اينکه مهريه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟
روز مهمونی فرا رسيد
 
سيندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند .
زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون.
اما سيندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويی چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چی شده بود ناموس مردم چه ربطی به ما داره؟! ).
اختر خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد.
 
سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ی تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت .
يهو ديد يه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....
 
سيندرلا گفت : سلام.......
فرشته : گيريم عليک .
حالا آبغورهی گيری واصه من ؟ ......
سيندرلا : نه واصه خودم می گيرم .......
فرشته : بيجا می کنی ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ......
سيندرلا : آرزو می کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ......
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........
سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ......
فرشته : خداحافظ ....
 
سيندرلا پا شد ، می خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوری گفت : آقا موتور داريد؟
يارو گفت : نه نداريم.
سيندرلا نا اميد گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی ميگی برو برو ، آخه من چه جور برم؟
فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، يه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!!
بلاخره يه خاکی تو سرمون می ريزيم .
 
با هم رفتند تو انباری ، اونجا يدونه کدو حلوايی بود.
 
فرشته گفت : بيا سوار اين شو برو
سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم تازه این که مال یه قصه دیگس!!!
فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!!
سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ ....
فرشته : بعله می خوره .....
سيندرلا : پس مبارکه انشاالله .
.          
خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و
 
گفت : يالا يالا تبديل شو به BMV!!!
بيچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبديل شد به يه BMV نقره ای. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهينامه داری؟.......
سيندرلا : نه ندارم ........
فرشته : بميری تو ، چرا نداری؟.....
سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم......
فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.
 
فرشته با عصاش زد تو کله ی يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به BMV نگاه می کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ی سیاه سوخته با موهای پر از شپش و  . . .صورتش هم پر ذگیل! 
 
سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جای نميرم.....
فرشته : چرا نميری؟........
سيندرلا : آبروم می ره.......
فرشته : همينه که هست ، نمی تونم که محمدرضاگلزار رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه .
                        
خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند به سمت خونه ی پادشاه.





وقتی رسيدند اونجا ديديند وای چه خبره !!!!!
                       
شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند
جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت می کرد
زری و پری هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو می زدند
اختر خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره اختر خانم از بی شوهری کپک زده بود )

خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد .
سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد
 
با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گيری ؟.......
شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........
سيندرلا : 37 .......
 
شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد
گفت : آره می گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.
 
خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد
و به مهمونا گفت : ای ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا می خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خری هم ربط نداره .
 
همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند :
 
گل به سر عروس يالا ...
 
داماد و ببوس يالا ...
 
سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت )
 
سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوری چشم زری و پری و اختر خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.
 
من از همه ی دوستان به دلیل این حرفای رکیکی که تو این داستان وجود داره عذر می خوام.می خواستم حذفش کنم اولا که حسش نبود دوما که گفتم شاید از جذابیت داستان کم شه.دیگه شرمنده.حالا حرفای بدشو به خاطر نسپیریدااااا!!!!!!!!!!
 
حالا که از خنده روده بر شدی یه نظر هم بده ما حالشو ببریم
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 5:12 توسط مسعود| |

شکلات:

گفت:بیا واصه دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم:باشه تو بزار

گفت:هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من.باشه؟! گفتم:باشه!

هر بار یه شکلات می زاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوست! دوست دوست!

من توندی شکلاتمو باز می کردم می زاشتم تو دهنمو تند و تند می مکیدم.

می گفت:شکمو! تو دوست شکموی منی! بعد هم شکلاتشو می زاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ.

می گفتم بخورش!می گفت:تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومشونو نمی خورد.من همشو خورده بودم.

گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما! اون وقت چی کار میکنی؟

گفت:مواظبشون هستم.می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.

و من شکلاتامو می زاشتم تو دهنمو می گفتم:نه...نه...نه...تااااااااااااااا نه دوستی که تا نداره!!!

1سال...2سال...3سال...4سال...7سال... 10سال...بیست ساله شدیم.

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.من همه ی شکلاتامو خوردم.اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته.

حالا اون اومده امشب خداحافظی کنه.می خواد بره.بره اون دور دورا. . .

می گه:میرم اما زود برمی گردم.من که می دونم میره و دیگه بر نمی گرده.

یادش رفت به من شکلات بده ولی من که یادم نرفته بود.

یه شکلات گذاشتم کف دستش.

گفتم:این برای خوردنت.

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش.

گفتم:اینم آخرین شکلات برای صندوقچت!

برای اولین بار یادش رفت که صندوقی برای شکلاتاش داره هر دوتا رو خورد.

من خندیدم.می دونستم دوستی من تا نداره دوستی اون تا داره.مثل همیشه.

خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشونو نخورده.

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار میکنه؟!

 

نیستی

نسیتی اما بدون یکی هنوز به یادته

یکی همه زندگیش دیدن روی ماهته

 

نیستی اما بدون یکیه می میره برات

یکی گلای باغچه رو از شاخه می چینه برات

 

اونی که یادته منم عاشق باتو  بودنم

با این که تو رفتی بدون من از تو دل نمی کنم

 

از ته دل داد می زنم عاشق و دیوونت منم

دوست دارم حتی اگه دیگه نیای به دیدنم

 

بدون یکی هست که فقط واصه ی تو دعا کنه

وقتی که تنهاش میزاری همش خداخدا  کنه

 

بدون یکی هست که شبا ستاره هارو می شمره

بااین که تو دوسش نداری دل ازت نمی بره

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 4:5 توسط مسعود| |

بی تو من سرد و تنهام با تو من دور از غمهام

با تو من هر شب هر روز همیشه غرق رویام

 

همیشه خوبی مهربونی

تو می تونی از نگاهم عشقو بخونی

تو می تونی آره تو می تونی عاشق بمونی

 

نازم جونم به عشق تو اصیرم عاشقم باش

عمرم با من بمون می مونم عاشقم باش

 

وقتی که نیستی دل من میگیره بی تو جون میکنه می میره

پیش تو اما زندگیم شیرینه بی تو دل میمیره وای می میره

 

جون جونم تو رو می خواد

قلب قلبم تو رو می خواد

دل این دل تو رو می خواد

 

فقط یک بار بهم بگو بهم بگو دوستت دارم

با من بمون بهم بگو دل واپست نمی زارم

 

 

Masoud Digital

 

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد

مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه برگرد

 

آی به گوشش برسونین کسی جز من نمیتونه

کوله بار غصه هاشو روی دوشش بکشونه

 

این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه

داره دل واپسی دنیامو به آتیش می کشونه

 

من که جاشو پرنکردم شاید اصلآ نمیدونه

آی به گوشش برسونین یکی اینجا نگرونه

 

نمی تونم بیتفاوت رو گذشته پا بزارم

اون که پاره ی تنم بودچه جوری تنها بزارم

 

Masoud Digital

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:10 توسط مسعود| |

دوستی تا کجا؟!

با یه شکلات شروع شد.

من یه شکلات گذاشتم توی دست اون اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.گفت:دوستیم؟گفتم:دوست دوست!

گفت:تا کجا؟

گفتم:دوستی که تا نداره!

گفت:تا مرگ؟خندیدم و گفتم:من گه گفتم تا نداره.

گفت باشهتا پس از مرگ.گفتم:نه نه نه تااااااااااااااااا نداره.

گفت:خب!باشه تا وقتی که دوباره همه دوباره زنده بشن بهشت باشه یا جهنم یا هر جای دیگه!

خوب می دونم از اولش هم خیلی دلش می خواست دوستیمون تا داشته باشه.

 

من کورم!

به چشمای من نگاه کن که چهطور بی نشونن

من یه کورم تو به من بگو منو به کجا می کشونن

 

تو که نیستی من که اینجا هیچ چیزی نمی بینم

به زمین می خورم اما دست کسی رو نمی گیرم

 

دیگه دستاتو تو دست من نزار چشماتو یاد من نیار

من یه کورم نمی بینم دیگه پا میزارم به فرار

 

بی تو رسیدم به آخر چه طوری دوری تو رو بکنم باور

یادته می گفتی همیشه باهاتم ولی تنهام گذاشتی راحت

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:19 توسط مسعود| |

پنجه ی مریم رسته در شکاف سخره ای

 این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفه ای؟

 قطره قطره شکوفه ازسر سخره ها گرد آورده ام

 از گلبرگ های سرخ دستمالی بافته ام تا آفتاب هدیه کنم.

 

 بهترین لحظه:

کسی خبر نداره شده ای یه بی ستاره یه عمره که عشق من سر به سرت میزاره

هر روز و شب همیشه می شینی پشت شیشه به فکر اینم چرا دلت عاشق نمی شه

 

بهش میگه تو چشامو بستی تو حالا دیگه تو دل نشستی

آرزومه یه روز بعد از عشق تو چشام بشینی

یه روز بیاد یه روز بیای دیگه گریه هامو نبینی

 

اگه باشی یا نباشی بی تو با تو همه زندگیم به رنگ عشقه

عاشقم من عاشق تو نرو که دلم دلتنگ عشقه

 

عشق تو مثل آتیشه که می سوزونه این دل من که همیشه با تو می مونه

نشکن دل شیشه ایمو نگیر بهونه چرا عاشق نمی شه این دل دیوونه

 

تو اومدی با خنده هات خلوتمو شکستی

بردی دلمو با چشم سیات توی دلم نشستی

مونده از اون روزا از منو تو عکسای یادگاری

تو شدی حالا بی ستاره من با یه روزگاری . . .

 

نمی تونم بی تو بمونم و از تو نخونم

همربونم فقط تو رو می خوام از دل و جونم

بمون نرو عشق من می خوام باهات بمونم

 

 

 

برقرار باشی و سبز گل من تازه بمون

نفسم پیشکش تو جای من زنده بمون

 

باغ دل بی تو خزون موندنی باش مهربون

تو که از خود منی منو از خودت بدون

 

غزل و قافیه بی تو همه رنگ انتظاره

این همه شعر و ترانه همه بی عطر بهاره

 

موندنی باش همیشه لب پاییزو نبوسی

نشه پرپر شی عزیزم مهربون گلم نپوسی

 

 

 

 

شعر رفتن:

وقتی کنار تو می مونم وقتی نامه هاتو می خونم

شعر رفتنو نخونی وقتی عشقتو می دونم

 

چشمای تو دریای من دنیای تو حرفای من

ازم یه وقت دور نشی تو دست بزار تو دستای من

 

حرف من به تو همینه باشی تو کنارم تا همیشه

اگه تو رو یه روز ازم بگیرن دیوونه می شم تا که بمیرم

 

باز کنار تو می مونم عشقتو از چشات می خونم

حتی اگه ازم بخای تو تورو ته قلبم می شونم

 

ازم جدا نشی یه روزی که بری و تو قلبم بسوزی

اگه کنارم باشی همیشه قلبم ازت جدا نمیشه

 

آره می دونی که من تو رو می خوام همه جا دنبالت میام

تا هر جا بگی با تو راه میام تا بیفتی دنبال من

 

 

 

 

عزیزم خیلی وقته دردی مونده روی دلم

می خوام راز عشقمو واصه همه بگمو برم

 

یادم میاد روزایی که بهم قول دادی زیاد

ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

 

باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم

توی تلاطم بغض ثانیه ها رها باشم

 

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا

چه شب هایی به خاطرت نشستم وای خدا

 

می خوای بری به درک پس از یادمم برو

یادت میاد وقتی گریه کردم گفتم نرو

 

حالا من میرمو تو هم تنها باش با دل خودت

ببین چی کار کردی مسعود تو رو برد از یاد خودش

 

تمام فکرم توی چشمای تو بود

کاشکی الان دستات توی دستای من بود

 

تموم مردم این شهر به من آواره می گن

تو این سکوت شب واصم مرگو به همراه دارن

 

 

 

 

نخواستم با غم بسازی نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلتو دیگه با هیشکی نگی

 

آخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون

 

تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو دیگه اینجا برنگرد

 

بدون من بعد من دلتو هرجا جانزار

غم با من بودنو تو منبعد یادت نیار

 

اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظم همیشه منم تنها با خودم

 

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

 

چقدر قصم خنده داره                 

 

                                          چقدر بیکاره دلم . . .                    

 

 

 

امشب تا خود صبح من اشک میریزم

تو قطره های اشکم عکس تو رو می بینم

 

می گم عشقت یه درده که منو دیوونه کرده

دیگه بازی تمومه آخه کی برمی گرده

 

رفتیو دلو شکستی چه جوری ازم گذشتی

من تو رو می خواستم اماولی گذاشتی رفتی

 

تو که رفتی بدون بدون تو نمی میرم

من دستای تو رو دیگه نمی گیرم

 

من تو رو نفرین می کنم هرجا باشی

ولی بدون که من کنار تو نمی شینم

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:39 توسط مسعود| |

یادمه وقتی اولین بار بهت گفتم که دوستت دارم داشتم از دلهره ومی مردم دستاتو گرفتم توی دستام ذل زدم توی چشمای قشنگت و بهت گفتم که چقدر برام ارزش داری.

آره تو اونی هستی که دلمو عاشق کردی تو یه فرشته ای که از آسمون اومدی و دل منو با خودت بردی.گرمای دستاتو دوست دارم.اون حرفای عاشقونه خنده های زیبات روحمو از تنم جدا می کنه.

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟

بریدن از خودم را؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم.همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد.تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند.

نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر.هوای سرد اینجا را دوست ندارم.مرا عاشقانه در آغوش بگیر که تنهایم.

روز اول که پوستر عشق را
روی دیوار قلبم دیدم،
باور کردم!
نفهمیدم از اوّل که آنهم یک تبلیغه
عکسش قشنگتر از خودشه!
وقتی رفتم که امتحانش کنم
یا برای قلبم تنگ بود یا گشاد

حالا فعلاً تو رژیمم
گفتم یک خورده احساس کمتر بخورم
شاید که بالاخره اندازه بشه!

حالا هر روز از جلوش رد می شوم
نگاهش می کنم
و خودم را سایز می زنم!

همینجوری شدکه یاد گرفتم
رؤیاهایم را قیچی کنم رو الگوی حقیقت
و بپیچم دور قلبم
که خدای نکرده
ار سرمای قلب آدمها
سرما نخوره
 

 

این حرفا روبی خیال من دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:54 توسط مسعود| |

http://www.islamtxt.com/

http://www.aqeedeh.com/ebook/ 

http://www.sunni-news.com/ 

www.IslamTape.Com 

http://sunnairan.wordpress.com/

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:54 توسط مسعود|

خواب دیدم از تو دور شدم

                                     وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم

                                     گفتی که راهو بلدی

هرچی صدات کردم نرو

                                       اما به جایی نرسید

یه جا یکی فریاد میزد

                                                        

                                    دیوونه از قفس پرید . . .

وقتی سرت را بالا میگیری در آسمان شب

نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها کشیده می شود ،

هزاران ستاره کدامین ستاره برای تو سوسو میزند؟

ستاره کم نور و یا ستاره ی زیبا و پر فروغ کدامین ؟

ای دوست به دنبال ستاره ای باش که سوسواش

تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند .

از چشمکهای ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ

و نورانی بپرهیز زیرا آن ستاره ها به همه میگزیند

و همه نیز به آنها می نگرند!!!

 

 دیشب وقتی چشمامو روی هم گذاشتم تصویرت توی ذهنم نقش بست اما تار

 بود.درست نمیدیدمت.دیشب دلم برات تنگ شده بود.

 دلم همیشه برات تنگه.از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستام بود.

 همیشه ازم دور بودی همیشه دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.

 دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.دیشب دلم هواتو كرده بود.
 اما تو نبودی تو كنارم نبودی

 حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت.

 دیشب شب بدی بود.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:5 توسط مسعود| |

باید تو رو پیدا کنم                                                      شاید هنوز دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی                                                تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی                                                   بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم                                                       تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من                                                میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از                                                  رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد                                               این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی                                               حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها                                               سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی                                                 که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم                                                       هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت                                                  حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه                                                    پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو                                                    احساسامو باور کنی

Masoud Digital

کهنه فروشی داد می زد.

کفش های پاره می خرم.

شیشه شکسته می خرم.

لامپ شکسته می خرم.

بی اختیار فریاد زدم.

کهنه فروش قلب شکسته می خری!!!

 Masoud Digital

هرچه آرزوی خوبه مال تو ... هرچی که خاطره داری مال من... اون روزای عاشقانه مال تو... اين شبای

بي قراری مال من ... منم و حسرت با تو يکی شدن ... تويی و بدون من رها شدن ... آخر غربت دنياست

مگه نه ؟؟  اول دو راهی آشنا شدن  رو يادته ؟ تو نگاه آخر تو ...آسمون خونه نشين بود...دلتو شکسته بودن.

همه ای قصه همين بود .. می تونستم با تو باشم . مثل سايه مثل رويا .. اما بيدارم و حالا...

 مثل تو تنهای تنها...

 

                                       مثل تو تنهای تنها ...!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 15:44 توسط مسعود| |


Design By : Night Skin